|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 0:1 توسط farzad |
بقیه عکس ها در ادامه مطلب.......... حتما ببینید و نظر بدین + نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 11:21 توسط farzad |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 22:34 توسط farzad |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 21:44 توسط farzad |
بود یکی نبود.توی این شهر شلوع یه مترسک بودکه همه ازش فراری بودن حتی پرنده ی کوچولوی قلبش راه افتاد توی شهر.چشماش دنبال پرنده نگاهش دقیق بود قلبش تند تند می زد. با خودش فکر کرد : اگه یه بار دیگه پرنده رو ببینه باید چی کار کنه؟؟؟؟ یهو احساس کرد پرنده رو حس می کنه.باید همین نزدیکی ها باشه.باورش نمی شد ولی پرنده رو دید اماپرنده با پرنده های دیگه بود. سرش گرم بود.از وجود مترسک فراری خبر نداشت. مترسک می خواست فریاد بزنه ولی غافل از اینکه سازنده ی مترسک دهان اونو دوخته بود تصمیم گرفت با قلبش داد بزنه. بلند تر از همیشه گفت :پرنده!!!! باور کردنی نبود ولی پرندها از بین این همه مترسک آدم نما فقط مترسک تنهارو نگاه کرد پرنده ی مهربون یه بار دیگه همدم مترسک شد (مترسک حالا دیگه تنها نیست وقتی پر های بال یه موجود زنده هر روزصبح انو نوازش میده) + نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 22:56 توسط farzad |
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 22:55 توسط farzad |
بقیه در ادامه مطلب + نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 22:54 توسط farzad |
برید ادامه مطلب........... + نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 22:53 توسط farzad |
|
| ||||||